تبليغاتX
دفتر خاطرات هستی

دفتر خاطرات هستی

وروجکی خاطراتشو اینجا حک می کنه

 

هر کی با من کار داره تو نظرات نظر بذاره من بهش سر می زنم.این وبلاگ دیگه آپ نمیشه.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:41 توسط هستی |

سییییللللااااام دوستای عسیسم....

حال و احوالتون چطوره؟؟؟؟

خوبید؟ خوش می گذره؟ دماغتون چاقه؟ با درساتون چی کار می کنید؟ وای دست رو دل من یکی نذارید که خونه!!!!!!!!!! آخه می دونید چیه؟؟؟؟!!! شنبه ی هفته ی بعد نه، هفته ی بعدش امتحاناتمون شروع می شه عه عه عه ع « این ته صدا بود ! » ...

خب خاطرات این دفعه هم خوب بود هم بد!

اول از همه من یه تشکر به شما بدهکارم.

می پرسی تشکر واسه چی؟!یعنی به همین زودی یادت رفت؟!!؟!!؟!!خب بابت اینکه مثل همیشه واسم دعا کردید تا امتحانمو ۲۰ بگیرم.البته این امتحان با بقیه فرق داشت.آخه هر چی بود امتحان کتبی نوبت دوم بود!!!آره دیگه این معلم ادبیات ما از فروردین خودشو راحت کرده.ولی یکی یه دونه خل و دیوونه نمی دونم چرا میاد مدرسه!!!!

۵شنبه ی هفته ی قبل، زنگ اول ورزش-اجتماعی داشتیم.زنگ دوم بی کاری.زنگ سوم هم فارسی.زنگ اول یادم نمیاد چی شد!!!زنگ دوم من می خواستم واسه ۱شنبه که امتحان فارسی داشتیم،فارسی بخونم ولی پرسا و مرجان اینقدر بلند بلند آهنگ می خوندن و می زدن به میز که جایی واسه درس خوندن نبود.

- مرجان یه ذره اروم تر....

-.............

-مرجان،پرسا یه ذره آرومتر باشید.می خوام بخونم

-.............

-ای بابا یه ذره یواش تر...

-.............

-ااااااااااه ه ه ه ه ه ه.ساکت شید دیگه.

مرجان : فکر کردی کی هستی که اینجوری حرف می زنی!!!

-تو فکر کردی کی هستی که کلاسو گذاشتی رو سرات.

-..................

-.................

بعدشم من پاشدم رفتم تو حیاط بخونم.تو حیاط کلاس اولیا کلاس داشتن ، شلوغ می کردن.مجبور شدم برگردم کلاس.

وقتی رفتم تو کلاس.............کلاس نبود که!!!از پارتی ارواحم بد تر بود به خدا.........هی بهشون می گفتم ساکت شین هی بدتر می کردن.آخر سر هم اعصابم خورد شد گفتم باشه خودتون خواستید پس اگه رفتم به خانم تیموری گفتم بعدا ناراحت نشید.«اینا رو یواش گفتم»

درنا:می خواد بره به خانم تیموری بگه.

-غلط کن گه.گفتم اگه ساکت نشید

اونا هم بر سر لج من بدتر کردن.

من با عصبانیت پاشدم مثلا برم به خانم تیموری بگم.

هانیه:بچه ها رفت به خانم تیموری بگه.

مرجان:به درک.

.......................................................................

-خانم بیاید ببینید این بچه ها تو کلاس معرکه گرفتن.

-کدوم بچه ها؟

-همونایی که تو کلاس ما هستن.

-کدوماشون؟

-همونایی که الان تو کلاسن.

-اسمشون؟

-ای بابا خانم خودتون بیاید ببینید دیگه!!بعدا میان میگن من اسماشونو گفتم و ....

-تو که می ترسی پس چرا میای می گی؟

-من نمی ترسم.می خوام بخونم بچه ها نمیذارن.

-بروبه همشون بگو بیان دفتر.

............................................................................

منم به همشون گفتم ولی نرفتن.ماجرا هم تموم شد ولی من و پرسا و مرجان قهر شدیم.«من و پرسا که هر۵شنبه با هم قهریم!!!»

پرسا:ااُی اسم منم گفتی؟

تو دلم گفتم اُی تو دهنت.

- اگه جزوشون بودی گفتم!!

-واقعا که خیلی حسودی.

-اااا...... من حسودم.!!!

-۶ساله باهت دوستم و .....

-مگه شما به حرف من اهمیت دادین؟

(یه ذره هم به حرفایی که می زد فکر نمی کرد.مثلا این که اون چی داره که من بخوام بهش حسودی کنم؟؟!!!!!مامان و بابام هم واسم کم نذاشتن که بخوام حسود باشم.از نظر مالی هم همیشه خودش میاد میگه چه می دونم بابات معروفه و همه میشناسنشو خیلی پولداره و ...... اینا حرفای خودشن.)

زنگ آخر هم تمرینات حل نشده رو حل کرد و دفترا رو نگاه کرد و از اونایی که شعرحفظی نگرفته بود،گرفت و .....

اون شب تولد صدف بود.همکارای مامانم هم قرار بود بیان خونمون.به خاطر همینم مامانم نذاشت من تولد برم.ولی من که نتونستم خونه بمونم!!!!رفتم خونه ی حسنیه اینا.سیدمحمد هم اونجا بود.«پسر عموی حسنیه.چیه فکر بد نکنیدا...۲سال از من کوچیکتره.» فاطمه هم بود ولی باهام قهر بود.«دختر یکی دیگه از عموهای حسنیه.دوست دوران دبستانم.هم سنمه.»اونم سر چیز الکی.چون زنگ نزده بودم خونشون باهام قهره!!!!من و حسنیه و ۲تاخواهراش و فاطمه و سیدمحمد باهام بازی کردیم.اول بازی اونو کردیم.بعدشم بازی مانکی و ....

بعدم که من رفتم تو اتاق حسنیه ، حسنیه می خواست یه چیزی بهم بگه ولی سیدمحمد تو اتاق بود و نمی رفت بیرون.می خواست بفهمه اون چی به من میگه.ولی نفهمید!!!اون شب خیلی خوش گذشت.وقتی هم می خواستم برم خونه،خاله آذر کیک پیتزایی که درست کرده بود رو داد ببرم خونمون.شنبه ۶درس زیست+ ۱ درس شیمی امتحان داشتیم.جمعه به نظر خودم خیلی خوندم ولی امتحانمو خراب دادم.زنگ اول املا-انشا داشتیم.انشا هم ننوشته بودم.موضوع انشا رو آخرین نگارش سال سوم داده بود!!هر چه می خواهد دل تنگت بگو.........

اون روز وقتی برگشتم خونه می خواستم یه سوال علوم از مامانم بپرسم ببینم درست نوشتم یا نه.ولی متن سوالو درست یادم نمیومد.مامانم گفت برو از پرسا بگیر.منم گفتم با پرسا قهرم.اونم گفت دووووووووووووووباااااااااااااااااااااااااااااااااااررررررررررررررررررررررررررررره؟؟؟؟!!!!منم همه چیزو گفتم و .....

جیم جلدی فراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااررررررر.گفتم اگه وایسم الانه که مامانم با نگاش یه راسته قورتم بده.

بعد از ظهر می خواستم به دختر خالم زنگ بزنم ، تلفن پیشه مامانم بود.بهش گفتم مامان تلفن رو بده.گفت می خوای به پرسا زنگ بزنی؟گفتم نه.گفت خودم زنگ می زنم.گفتم چی می خوای بگی؟گفت می گم تو باهاش کار داری.گفتم اون و.قت من چه کاری باهاش دارم؟چی بگم؟گفت بپرس فارسی خوندی و ..... گفتم حرف ن می ز نم.بعدم گفتم تو اصلا شمارشو نداری.شماره ی خونشون رو گرفت و لی یه شماره اشتباه زد.گفتم مامان زو.دی باش قطع کن.این که شماره ی خونشون نیست.بعد که قطع کرد زنگ زد خونه ی خالم.دختر خالم خواب بود.منم خوابیدم ساعت ۵که بیدار شدم تا ساعت ۹ تکه تکه فارسی خوندم.وقتی هم تمام شد زنگ زدم به گوشی پرسا.مثل همیشه مشغول بود.کلی زدم تا بالاخره گرفت.ازش عذرخواهی کردم.

روز بعدشم به جای اینکه امتحان کتبی بگیره،شفاهی گرفت!یعنی فارسی نوبت دوم رو ما شفاهی دادیم!!!فارسی دیگه تموم شد.........!!!!!!!!!!

۱شنبه وقتی از مدرسه برگشتم هم از مرجان عذرخواهی کردم.ولی باور کنید خیلی عذرخواهی کردن سخته!!!!!!الان من تو عمرم ۳ بار از دوستام عذرخواهی کردم.وای.خیلی بده ها.!!

 

۲شنبه هم ۴درس زمین + ۳درس فیزیک امتحان داشتیم.اونم بدک نبود.سه شنبه من فیلم comprock دیدم.همون فیلمی که جو توش بازی می کرد.همونی که گفتم مرجان عاشقشه.واااااااااای باورتون نمیشه،عاشق این فیلم شدما.شما هم ببینید مسلما خیلی خیلی از این فیلم خوشتون میاد.مِتی هم خیلی خوشگل بود.جو هم خوشگله.ساعت ۶:۳۰ که رفتم باشگاه،کلی با مرجان ذوق مرگ شدیم.کلاس تشکیل نشد.منم رفتم خونه ی مرجان اینا.رفتیم عکس جو رو هم از اینترنت گرفتیم.هر دفعه یه دختری با جو عکس گرفته بود.ما هم می گفتیم خودشو جل کرده.اسم بلوتوسم هم comprock گذاشتم.

 

اون شبم خوش گذشت.قرار بود شب بعد پرسا و مرجان بیان خونمون. فقط مرجان اومد.پرسا خانم رفتن عروسی.

۴شنبه زنگ اول دینی داشتیم.درس ۱۲ و ۱۳ پرسید.تک زنگ حرفه مرجان به معلممون گفت من از بچه ها می پرسم از چه بازیگری ،فوتبالیستی ....... خوششون میاد.بحث رفت طرف پرسپولیس و استقلال و تیم ملی.معلممون گفت راستی مایلی کهن رفت یا موند(نمی دونم مایلی کهن رو درست نوشتم یا نه ).پرسا هم بلند گفت رفت.معلممون هم استقلالیه.قبل از زنگ دینی،امتحان زبان داشتیم.زنگ اخر به من و پرسا و محبوب گفت بیاید ورقه ها رو صحیح کنید.ورقه ی خودمو مرجان و محبوب افتاد دستم.ولی غلطامون رو گرفتم.می ترسیدم غلط نگیرم خب.

۵شنبه هم ۲ زنگ بی کار بودیم.آخه فارسی دیگه نمیاد سر کلاسمون.تک زنگ اول که ورزش داشتیم هم تقریبا بی کار بودیم.می موند ۱ ساعت اجتماعی که من و محبوب و مرجان گروه اول بودیم.۲ دقیقه ازمون پرسید تموم شد رفت.زنگ بی کاریمون نمی دونم بحث سر چی بود.فقط می دونم پرسا می خواست آهنگ بخونه.یهو گفت می خونم ولی اگه بعضیا جاسوسی نکنن.یه جوری هم نگام کرد من خودم پا شدم رفتم بیرون.یه گوشه که هیچ کس نبود نشستم گریه کردم.اصلا خوشم نمیاد این جوری تحقیر بشم.فکر نکنید چون پرسا اونجوری گفت گریه کردم.نه.هر کس دیگه هم جای پرسا بود اونجوری می گفت گریه می کردم.رفتم صورتمو بشورم یهو محبوب پیداش شد گفت بیا بریم تو کلاس بازی کنیم.دید من صورتم قرمزه دارم گریه می کنم وایساد ببینه چمه.حدود ۱۰ دقیقه وایساده بود.منم هیچی نگفتم.اونم گفت باشه وقتی گریت تموم شد بیا کلاس.البته پرسا خیلی تیکه های دیگه هم بهم پرونده بود که حوصله نداشتم بنویسم.بعد دوباره رفتم سر جام بشینم یهو مرجان پیداش شد.منم می فهمیدم اگه صورتمو ببینه می فهمه گریه کردم.سرمو انداختم پایین از کنارش رد شدم.دستمو کشید گفت بیا بریم تو کلاس و .....

دید دارم گریه می کنم پرسید چی شده منم چیزی نگفتم.کلی اصرار کرد منم گفتم.اونم پیشم نشست.کنار پنجره ی کلاس از بیرون نشسته بودیم.احساس می کردم یکی پنجره ی کلاسو باز کرده داره به حرفامون گوش میده.یکی از بچه های کلاسمون از اونجا رد شد مرجان بهش گفت بره از محبوب پول بگیره یه چیزی بخر.محبوب یه ریز خندید.مرجان با خنده گفت.ببین مثله خر سرشو آورده بیرون داره گوش میده..............................

محبوب که پول داد تعاونی هیچی نداشت.مرجان گفت بیا پولشو بندازیم صندوق صدقات.(۲هزار تومن بود).رفتیم کلاس گفتیم پولتو انداختیم صندوق صدقات.بعد با هم خندیدیم.

مرجان و محبوب و پرسا داشتن بازی می کردن.منم مثلا خوابیده بودم.محبوب رو صندلیش الکی نوشت ساسی مانکن.مرجان و پرسا هم مسخره بازی در آوردن گفتن می فهمیم عاشق ساسی مانکنی و ..... محبوب هم هی می گفت من ازش بدم میاد . اونا هم هی لجشو در میاوردن.بعدم بازیشون به هم خورد.پرسا هم رفت با یگانه و درنا و ماریه اینا.من و محبوب و مرجان هم رفتیم تو نمازخونه.مشهدی اومد بیرونمون کرد.ما هم رفتیم تو آزمایشگاه.کلی خوش گذشت.بعدشم اولا اومدن.با اونا هم کلی حرف زدیم.تا زنگ خورد و رفتیم خونه!

امروز امتحان املا و نگارش داشتیم.زنگ آخر هم امتحان عملی همون آزمایشگاهی علوم داشتیم.املا و نگارش رو ۲۰ گرفتم.ورقه های امتحان نگارش اون یکی کلاس رو داد من تصحیح کنم.امتحان عملی علوم ترم ۲ هم از ۳ نمره ۳ گرفتم.مرجان ۷۵/۲.محبوب۵/۲.پرسا۷۵/۲.من و مریم و ماریه تو کلاس نمره ی کامل گرفتیم.

خیلی ممنون که خوندید.

امیدوارم بدتون نیومده باشه.

منتظر نظرات خوشگلتون هستم.

بازم بیاید.

بای تا های.

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:59 توسط هستی |

سلام دوستای گلم.

وای دلم واستون خیلی تنگ شده بود.

راستی سال نو مبارک.

عید نوروز چطور بود؟خوش گذشت؟برای من که عالی بود....

حالا از کجاش براتون بگم نمیدونم

راستی واسه داداش کوچولوم هم یه وبلاگ ساختم که عکس هاشو اون جا بذارم.از این به بعد می تونید اون جا خاطرات و عکس های سینا کوچولو رو ببینید.

این چند روز بعد از عید فوق العاده بود.فقط وقتی با پرسا جونم با هم قهر کردیم بد بود.حالا صبر کن این رو هم تعریف می کنم...

ای بابا هنگ کردم.اینقدر خاطراتم رو هم تلنبار شدن که یهو دیدی به جای خاطراتم آهنگ ساسی مانکن رو نوشتم.

 

هستی با تو خیلی هــــپـــیــــــــــــــه        محل هم نمیده به بـقــیــــــــــــه

 

تو ناز می کنی من ناز می کشم

این منطق کیه انگار پیشه تو فرقی نمی کنه کی عاشق کیه!!!

 

هیچکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیچکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته

 

گفتی برو بخوای نخوای همینه نذاشتی دل یه روز خوش ببینه

یه بار نشد حرفامو باور کنی چشای تو همیشه در کمینه

تا مهربونم میگی بی قراری شاکی بشم میگی دوستم نداری

تا کی باید به ساز تو برقصم چی کار کنم که راحتم بذاری

 

هستی بلا بلا بلا واسه تو می خرم طلا ملا

ادا مدا اصلا نیار آره میشم حتما فدات

 

دافای مو بِلُند خیلی بهترن از مو مشکیا

پیشا اینا با بنز رفت پیشه مشکیا اما با پرشیا

ویلا تو فشن بخوای برات می خرم کنسرت ساسی می برم از رو برج میلاد می پرم

فقط با تو میمونم و واسه ی تو می کنم گوشواره هامو.........

 

دل تنگیاتو بردار به روی قلبم بذار تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار

اگه منو نمی خوای حرف دلم رو گوش کن فقط برای یک بار بعدش خدا نگه دار

 

 بعدش خدا نگهدار

 

ای وای دیدی چی شد؟؟؟؟؟؟؟

اگه ساسی مانکن رو با چاوشی و یگانه و بنیامین و .... قاطی کنی چی میشه؟؟؟؟؟

میشه همینی که الان شد دیگه.

تو راست میگی آره آره آره آره ارواح عمت.

اِااِااِااِااِااِ              چرا میزنی خووووووووووووووو...................

.

.

.

ای وای خاک به سرم.دیدی چه آبروریزی شد؟؟؟؟؟؟؟همش تقصیر شماست ها!!!!!!!!!!مخ من خودش تیلیته حالا هی شما رو مخم راه برو.هی میگم قاطی............ هی میگم خوشگل بلا.......... ااااااااااااای بابا .............. رو اعصابم کار نکنااا.این اعصاب من که خمیر بازی نیستش که........

 

خب دیگه حالا بریم سراغ خاطراتم که به خاطرش سکتتون دادم.

تو که موندی تا تهش بخون ضرر نمی کنی.اونی هم که رفت الهی پاهاش چلاغ شه.درد و بلاش بخوره تو سر تهی.می خوای بگم ساسی با فرغون بیاد جمعش کنه؟؟؟؟؟ولم کنید دیگه!!!!

 

چند روز قبل از عید مری و درنا اومدن خونمون.مرجان بیچاره دلشو پیشه جو جا گذاشته بود.لابد می پرسید این جو کی هست.منظورم گندم و جو نیستشا!!!!!!!!یه فیلم خارجی دیده بود برادران فنت هم توش بودن.اونم بین ویک نیک و جو عاشق جو شده بود.حالا ۵ ساعت به قول خودش ما رو مچل کرده که می خوام فیلمو واست تعریف کنم.ولی از حق نگذریم فیلم قشنگی بودا...... شما هم اگه می خواید عکس جو رو ببینید برید تو گوگل بنویسید جو جوناس.اون که از بقیه خوشگل تره جو هستش.بعدشم که فیلم خانم تمام شد گیر داده بود که بریم عکس جو رو بگیریم.ما هم که این وسط باید مو به مو مقررات خانم رو اجرا کنیم دیگه.یکی نفهمه فکر میکنه یاسای چنگیزه!!!!!

خلاصه عکس جو رو هم گرفتیم و.... حالا بیا بشین پای درد و دل مرجان خانم.خانم گوشیش رو همراه خودش نیاورده که عکس رو بگیره.ولی فکر می کنم الان تو کامپیوتر خودش کلی عکس ازش داشته باشه.کلی هم زده به در و دیوار اتاقش.

بعدش رفتیم سی دی دیوید کاپرفیلد رو دیدیم.بعدشم شام خوردیم.بعد مرجان رفت.موندیم من و درنا.ما هم از بی حوصلگی هی کرم می ریختیم.

خلاصه اون روز گذشت... ولی جو واسه مرجان نگذشته.هنوز که هنوزه میگه جو جو جو جو جو........

مثلا من به محبوب یا پرسا میگم گه مرجان میگه نگو گه بگو جو.منم به شوخی میگم بیچاره جو....

چند روز قبل از عید ما واسه عروسی دختر عمم رفتیم خونه ی مادر جونم اینا.شب اول همراه اون یکی عمم دنیا هم اومده بود. ( تو وبلاگ قبلیم درباره ی دنیا و دیبا نوشته بودم.دو خواهر دو قلو که هم سن من هستن.دقیق دقیق بخوام بگم میشن دختر عمه ی دختر عمم.خونشون شیرازه.اون موقع از شیراز اومده بودن ) ولی دیبا نیومده بود.دنیا یه ذره تغییر کرده بود.( از نظر اخلاقی-یه کوچولو خودشو می گرفت ) من از تیرماه ندیده بودمشون.خیلی دلم واسشون تنگ شده بود.شب دوم دیبا هم اومد.خیلی خوب بود.اینقدر با هم گفتیم و خندیدیم ولی بازم کم آوردیم.ولی کلا از وقتی دوقلوها کامل شدن خیلی خوش گذشت.

روز بعد هم من از وقتی بیدار شدم رفتم پیشه دیبا.نزدیکای ظهر رفتیم ناهارمون رو گرفتیم بعدشم من و دنیا و دیبا و دختر عمم با هم خوردیم.بعد از ناهار هم منو دیبا و دختر عمم سر بقیه ی بچه ها رو شیره مالیدیم و در رفتیم.......... حالا دیگه بقیش بماند!!

وقتی همه خوابیده بودن دنیا و دیا بلند بلند آهنگ ساسی مانکن رو می خوندن.البته با تصویر!!!!

خیلی بهمون خوش گذشت.ولی این شادمانی دیری نپایید.( حال می کنی چه جوری از زبون خودمونی میرم تو اوج کتابی )

صبح زود قبل از اینکه من از خواب بیدار شم اونا رفتن.دیگه کی ببینمشون خدا می دونه.ولی من بعد از امتحاناتم میرم شیراز . خب میشه حدودا ۲ ماه دیگه.

۳۰ اسفند هم که سال تحویل میشد من مونده بودم برم خونه ی عمم اینا یا نه.اگه میرفتم دنیا و دیبا رو باز میدیدم.ولی ترجیح دادم پیش مژگان بمونم.(مژگان هم دختر عممه )ولی موقع سال تحویل هم به من و مژی خیلی خوش گذشت.

یکی دو روز بعد من و بابام و دوتا خواهرام و پسر خالم رفتیم شیراز.شب که رسیدیم رفتیم پارک آزادی.اول از همه رفتیم سینما ۳بعدی.خیلی حال داد.از همه باحال تر وقتی بود که عنکبوت میاوردن زیر پاهات می چرخید.ولی من که از هوش زیادی برخوردارم فهمیدم اون لوله ای پلاستیکی بیش نیست.

بعدشم رفتیم کشیتی وایکینگ ها.اون یکی کشتی که داشت حرکت می کرد،یه مردی حدود ۴۶ ساله توش نشسته بود وقتی کشتی می رفت بالا مثله جوونه جیغ داد عمدی می کرد!!! سر پیری و معرکه گیری؟

روز بعد هم رفتیم تخت جمشید.تخت جمشید غلغله بودا.بد فرم شلوغ بود.حدودای ساعت ۵:۳۰ برگشتیم.تو راه از باغ وحش رد میشدیم.یه سری هم اونجا زدیم.جاتون خالی یه میمون دیدم فکر کردم تهی هستش.هی من گرم می گرفتم می دیدم این مثله منگلا فقط نگاه می نه.بس منگل بازی در آورد مطمئن شده بودم خود تهی هستن.بعد گفام نه توروخدا التماس خواهش می کنم به پاهات میفتم،از جلوی چشم من دور شو.مردک فکر می کرد ۱ ساعته دارم خواهش و التماس می کنم واسه امضا گرفتنه.بعد کلی تازه به حرف افتاد گفت من تهی نیستم دوستشم.تهی بس عقده ای بازیی در آورد از این باغ وحش هیچ،از این شهر هیچ،از ایران هم پرتش کردن بیرون.

منم که بوی گند همزاد تهی داشت خفم می کرد،کلامو گذاشتم سرم و بدوووووووووو فرار.حالا تو راه یه خری جلوی راهم سبز شد.الاغ نبود که،سنگ پای قزوین بود.شکمش کل باغ وحش رو گرفته بود.گفتم اوووووووووووه سسلاااااااام آقای ساسی مانکن.گفت نه عزیزم من مدیر عامل بانکم.گفتم من یه وام می خوام ولی بهرش کم.گفت باشه هماهنگ می کنم وقتی برگشتم.تو دلم گفتم بری دیگه بر نگردی.

خلاصه به زور از اون باغ وحش رپرا پامو گذاشتم بیرون.

روز بعد صبح زود رفتیم بازار و .... ساعت ۵ هم رفتیم سینماسعدی.به اصرار من رفتیم داخل.فیلم ساعت ۵:۳۰ شروع میشد.رفتیم طبقه ی بالا.داشتیم از پله ها میومدیم پایین من هی می ترسیدم بیفتم آبروم بره.ملت همه تو سالن بودن.حالا من هی میگفتم خدا نکنه بیفتم ، یهو خواهرمو داشته باش از پله ی سومی افتاد.یه گروه پسر کنار پله وایساده بودن یکیشون گفت اُه.بعد خندیدن.من تا اومدم بگم کوفت خودم خندم گرفت.یه چشم غوره ای رفتم رامو کشیدم رفتم.ولی خدارو شکر فقط اونا دیدن.فیلم هم فوق الاده جالب بود.حتما حتما اگه ندیدی برید ببینید.سلطان خنده ها تو فیلم اخراجی های ۲ هستش.

روز بعد هم برگشتیم.روزای بعدی هم اتفاقای خاصی نیفتاد که بخوام بنویسم.

از بعد از عید که دیگه من اصلا لای کتابامو هم باز نمی کنم.واسه راهنمایی شهر های دیگه امتحاناتشون اواخر خرداد تمام میشد.ولی امسال به خاطر انتخابات ۱۲ خرداد تمام میشه.واسه ما هم ۱۲ خرداد تمام میشه.ولی هیچ فرقی با بقیه ی سال ها نداره.چون هر سال هم واسه اینجا ۱۲ خرداد تمام میشد.

۵شنبه ی هفته ی قبل من تا پامو گذاشتم تو کلاس پرسا شروع کرد به مسخره کردن من.هی می گفت تیمتون باخت ............................. منم جوش آوردم مسخره ی پرسپولیس کردم.دعوامون شد من می خواستم دعوا رو تمام کنم دستمو زیر چونش تکون دادم یعنی بس کن.اون فکر کرد من می خوام بزنمش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!بلافاصله منو زد منم قهر کردم.همیشه وقتی همو می زدیم شوخی بود. (البته می گم زد فکر نکنین تا دو روز جاش موندا.نه.طوری که مثلا دستش خورده باشه به صورتم به نیت زدنم ) ولی این دفعه داشتیم مدرسه رو روسر هم خراب می کردیم.فکر کنم از صدای داد ما دو نفر،تمام بندر هیچ تمام تهران هم خواب از سرشون پریده باشه.خلاصه با هم قهر کردیم.این قهر کردن هم با بقیه ی قهر کردنا فرق می کرد.همیشه همون روز یا آشتی می کردیم یا اینکه با مسیج آشتی می کردیم.ولی این سری تا چند روز قهر بودیم.۱ شنه زنگ ورزش مرجان ۲۰ تا بارفیکس رفت.باورم نمیشد.من ۷ تا رو به زور و با حسرت میرم.رفتم تو دفتر کلاسی نگاه کردم دیدم نه دروغ نمیگه.اون روز تو نمازخونه با طناز و حسنی و فاطمه و ....... خیلی حرف زدیم.هممون تو جمع استقلالی بودیم به جز فاطمه.اونم به تنهایی حریف ما نمیشد که.راستی ۵ شنبه رفتم واسه دندونم.کشامو رنگ صورتی پر رنگ گذاشتم.با اینکه خیلی جیغه ولی حالم داره به هم می خوره.آخه من چی کار کنم.تا چشمام کار می کرد قرمز و صورتی و ... گذاشته بود جلوم.

۲شنبه امتحان تاریخ داشتیم.هنوز با پرسا قهر بودم.پرسا پرسید تاریختو چند گرفتی منم خنده ی موزیانه ای کردم و نمرمو گفتم.گفت واسه چی می خندی!!!منم جواب ندادم.محبوب گفت با هم آشتی کردین.پرسا گفت ما که با هم قهر نبودیم!!!!!!حالا خوب بود تا ۲ دقیقه پیشش سایه ی همو با تیر می زدیما.اون روز سر کلاس علوم واسه اینکه معلممون جدامون نکنه گفتیم با هم قهریم.جلسه ی قبلش هم که واقعانی با هم قهر بودیم.به خاطر همین دیگه جدامون نمی کنه.

۱شنبه امتحان کتبی فارسی نوبت دوم دارم.توروخدا واسم دعا کنید.اگه کمتر از ۲۰ بگیرم از غصه دق می کنم.توروخدا واسه منم دعا کنییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید.

دیروز هم امتحان حفظ شعر گرفت.البته اجباری نبود منم نخونده بودم.تازه شعر راز زندگی هم تو طول سال حفظ نکرده بودم.آخرش گفتم میرم این که امروز اگه بلد نباشیم میگه بشینید.اگه راز زندگی افتاد میام میشینم.رفتم واسم نحوی و کشتیان افتاد.این شعر رو یکم گیر داشتم ولی اونجا مثه بلبل واسش خوندم.

اینم از اینم

امید وارم خوشتون اومده باشه.من میرم بخوابم.

دعا یادتون نره.

منم واستون دعا می کنم دوستای گلم.

باور کنید با همه ی نخوندنم موقع امتحان ترم سرم به سنگ می خوره می خونم.ولی اگه ۲۰ نشم خودمو می کشم.پارسال واقعا ناحقی کردن.معدلم به خاطر ۲ صدم خراب شد.

موفق باشید

نظر یادتون نره.

بای بای

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 15:56 توسط هستی |